کد خبر 297992
۷ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۲

روزی که بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی وزید

روزی که بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی وزید

کتاب «پشت شیشه‌های مات» روایتی داستانی از زندگی شهید آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی است؛ شهیدی که در آخرین لحظات در جلسه حزب جمهوری اسلامی گفته بود «بوی بهشت می‌آید».

به گزارش حیات به نقل از ایرنا، امروز یکشنبه هفتم تیر است که در تقویم رسمی روز قوه قضاییه نام گرفته و در سال ۱۳۶۰ در چنین روزی آیت‌الله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران امام خمینی(ره) با انفجار بمب به دست منافقان در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند.

کتاب «پشت شیشه‌های مات؛ روایتی داستانی از زندگی شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی» به قلم عزت‌الله الوندی به عنوان یکی از مجموعه کتاب‌های «قهرمانان انقلاب» توسط انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی در قطع پالتویی و در۱۰۴ صفحه برای نوجوانان به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب به زندگی پر فراز و نشیب آیت‌الله بهشتی از محله لمبان اصفهان تا برنامه‌های فرهنگی در آموزش و پرورش و تربیت جوانان در حوزه‌های علمیه پرداخته و به برنامه‌های تبلیغی خارج از کشور شهید بهشتی در مرکز اسلامی هامبورگ هم اشاره کرده است. اینک به مناسبت چهل و پنجمین سالروز شهادت این دانشمند و مجاهد، بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم.

از تبلیغ در روستا تا رساندن پیام اسلام به نسل جستجوگر

در همان سال‌ها بود که با چند نفر دیگر از هم‌دوره‌ای‌هایش از جمله آقای مطهری، آقای منتظری و ۱۶ نفر دیگر، برنامه تنظیم کردند تا برای تبلیغ اسلام به دورترین روستاها بروند. هزینه سفرشان را هم آیت‌الله بروجردی به وسیله یکی از شاگردانش یعنی آقای خمینی که در حوزه استاد بود، پرداخت می‌کرد تا سربار روستاییان نباشند. درست در همین سفرها بود که سیدمحمد یک بار دیگر به یاد آن روزها افتاد و صفای نان و دوغ خوردن در کلبه‌ها و کپرهای روستایی را به یاد آورد و جمشید، پیرمرد پنبه‌زن روستای حسن‌آباد را.

هامون صفحه رایانه را به دوستش نشان داد و گفت «نگاه کن... یک سند دیگر از خود سیدمحمد داریم. این را باز کن.» ماهان نگاه هامون را دنبال و روی متن کلیک کرد. یک متن صوتی بود که کلماتش رسا و محکم ادا می‌شدند. صدا انگار در یک اتاق خالی می‌پیچید:

سال ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ که در تهران بودم، همزمان بود با اوج مبارزه سیاسی اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیت‌الله کاشانی و مرحوم دکتر مصدق. به صورت یک جوان مصمم و مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و میتینگ‌ها شرکت می‌کردم. در سال ۱۳۳۱ در جریان ۳۰ تیر، آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات ۲۶ تا ۳۰ تیر فعالیت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب را که در ساختمان تلگراف‌خانه بود، برعهده من گذاشتند.

بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی می‌وزد

یادم هست که مقایسه کردم کار ملت ایران درباره نفت و استعمار انگلیس را با کار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مساله کانال سوئز و انگلیس و فرانسه. اینها، در آن موقع موضوع سخنرانی من بود. اخطاری به قوام السلطنه و شاه دادم و اینکه ملت ایران نمی‌تواند ببیند نهضت ملی‌شان مطامع استعمارگران باشد. بعد از آن سال‌ها با همکاری دوستان، دبیرستانی به نام دین و دانش در قم تاسیس کردیم که مسئولیت اداره‌اش مستقیماً بر عهده من بود و در سال ۱۳۳۳ تاسیس شد. تا سال ۱۳۴۲ که در قم بودم، همچنان مسئولیت اداره آن را برعهده داشتم. در ضمن تدریس در حوزه یک حرکت فرهنگی نو در حوزه به وجود آوردیم و رابطه‌ای هم با جوانان دانشگاهی برقرار کردیم.

در سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸، دوره دکترای فلسفه و معقول را در دانشکده الهیات گذراندم. در حالی که در قم بودم، برای درس‌ها و کارها به تهران می‌آمدم. در همان سال ۱۳۳۸، جلسات گفتار ماه در تهران شروع شد. این جلسات برای رساندن پیام اسلام بود به نسل جستجوگر با شیوه جدید. جلسه هر ماه در کوچه قائن در یک منزل بزرگ تشکیل می‌شد. هر ماه یک نفر صحبت می‌کرد. موضوع سخنرانی قبلا تعیین می‌شد تا در مورد آن تحقیق و مطالعه بشود. صدای این سخنرانی‌ها در نوار ضبط می‌شد. بعد این نوار را پیاده و به صورت جزوه و بعد کتاب منتشر می‌کردند. از جمع آنها سه جلد کتاب گفتار ماه و یک جلد به نام گفتار عاشورا منتشر شد. در این جلسات آیت‌الله مطهری، آیت‌الله طالقانی و آقایان دیگر شرکت داشتند و جلسات پایه‌ای خوبی بود و در حقیقت گامی بود در راه کارهایی از قبیل آنچه بعدها در حسینیه ارشاد انجام گرفت. (۲۶ تا ۲۸)

مساله فلسطین، یکی از موضوع‌های روشنگرانه بهشتی

آن روز، هجدهم فروردین ۱۳۵۴ بود. صدایی می‌آمد انگار. سیدمحمد حسینی بهشتی پشت میز چهارگوش نشسته بود. بازجو پرسید «سفر اروپا خوش گذشت؟» سیدمحمد لبخندی زد و گفت «جای شما را همکارانتان حسابی پر کرده بودند؟» بازجو گفت «آنجا چه می‌کردید و چند سال اقامت داشتید؟» سیدمحمد گفت «بیش از پنج سال آنجا بودم. در این پنج سال به حج هم مشرف شدم. سفری به سوریه و لبنان برای بازدید از فعالیت‌های اسلامی آنجا و تجدید عهد با دوستان مخصوصاً برادر عزیزمان آقای صدر (امام موسی صدر) کردم. در سال ۱۳۴۸ هم به عراق و به خدمت آیت‌الله خمینی رفتم. بازجو پرسید:

- گویا از ایشان خط و خطوط هم می‌گرفته‌اید؟

- ایشان مرجع تقلید هستند و طبیعی است که خیلی از ما از ایشان خط و خطوط می‌گیریم.

- در این یکی دو سال چند تا سخنرانی داشته‌اید؟ موضوع سخنرانی‌ها چه بوده؟

- خودتان می‌دانید؛ بحث اصلی ما روشنگری جوانان از اوضاع و احوال جهان به ویژه اوضاع و احوال خاورمیانه است.

- پس درباره اسرائیل هم زیاد بحث کرده‌اید؟

- جنگ اعراب و اسرائیل برای همه مسلمانان اهمیت دارد. ما همیشه معتقدیم که رهبران ایران به اسرائیل کمک می‌کنند.

- شما طرفدار و رهبر گروه طرفدار آیت‌الله خمینی هستید. اینطور نیست؟

- گفتم که ایشان رهبر نهضت فکری ما هستند و مهم‌ترین وظیفه من و دوستانم در راستای اهداف اسلام و نهضت امام خمینی است.

بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی می‌وزد

سیدمحمد وقتی با سکوت بازجو روبرو شد، به فکر فرو رفت. پیش از این که او را به بازداشتگاه بفرستند، برایش یک دست لباس زندان آورده بودند. سیدمحمد نگاهی به لباس‌ها انداخته و بعد نیش‌خندی زد و گفته بود «این لباس‌ها برای بنده تنگ است؛ یا یک دست لباس دیگر بیاورید یا اینکه من این‌ها را نمی‌پوشم.» به همین علت حالا با همان لباس روحانیت جلوی بازجو نشسته بود.

شب قبل، خیلی سرش شلوغ بود. او معمولاً تا ساعت ۹ شب میزبان کسانی بود که برای برخی کارها به خانه‌اش می‌آمدند؛ عده‌ای پرسش‌های شرعی داشتند؛ گروهی با شریک زندگی یا شریک اقتصادی‌شان دچار اختلاف شده بودند؛ بعضی هم مشکلات دیگر داشتند. هر شب تا این موقع شب خانه دکتر بهشتی شلوغ بود. وقتی ساعت از ۹ گذشت و رفت و آمدها تمام شد، درِ منزل دکتر بهشتی هم بسته شد.

نسیم خنک فروردین، عطر شکوفایی سیب را پاشیده بود توی ایوان. صدای طوطی‌ها سکوت شب را می‌شکست. ساعت ۱۰ صدای زنگ خانه بلند شد. علیرضا، پسر دوم سیدمحمد گوشی دربازکن را برداشت و پرسید «کیه؟» صدایی از آن طرف گفت «با آقای بهشتی کار داریم.» علیرضا گفت «با عرض معذرت پدرم تا ساعت ۹ مهمان می‌پذیرند.» صدا گفت «ما مهمان نیستیم. از سازمان امنیت و اطلاعات کشور آمده‌ایم.» علیرضا مکثی کرد و گفت «چند لحظه لطفاً صبر کنید.» بعد رو به پدر کرد و گفت «از سازمان امنیت آمده‌اند.» صدایش انگار داشت می‌لرزید. پدر لبخندی زد و گفت «در را برایشان باز کن.»

علیرضا در را باز کرد و چند لحظه بعد چند مامور وارد خانه شدند. گزارش کار جوانان انقلابی، روی میز بود. پیش از اینکه ماموران وارد اتاق پذیرایی شوند، سیدمحمد کاغذها را برداشت و آنها را آرام سُر داد زیر مبل. در که باز شد سیدمحمد با لبخند همیشگی گفت «آقایان خوش آمده‌اید. بفرمایید تا برایتان چای بیاورم.» ماموری که بی‌سیم در دست داشت گفت «لازم نیست آقا!» بعد رفت سراغ کتابخانه. همانطور که کتاب‌ها را وارسی می‌کرد، دکمه بی‌سیم را فشار داد و گفت «مرکز... مرکز» صدای خش‌داری از آن سوی امواج به گوش رسید «مرکز، به گوشم.» مامور سرش را به بی‌سیم نزدیک کرد و گفت «این آقا کتاب‌های لنین و مائو و مارکس و شریعتی در خانه دارد. چه کار کنیم؟»

بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی می‌وزد

صدای خش‌دار آن طرف خط گفت «بهشتی، محقق است و طبیعی است که از این کتاب‌ها داشته باشد. بگردید چیز دیگری پیدا کنید.» ماموران جستجو را شروع کردند. سیدمحمد به پذیرایی آمد و بعد به اتاق خودش رفت و به همسرش گفت «بخشی از پول خانه را اینجا روی میز گذاشته‌ام.» سپس خمیر دندان و مسواکش را برداشت و با صدای آهسته به همسرش گفت «بخشی از گزارش بچه‌ها زیر مبل است. آنها را بردار و از بین ببر. چون ممکن است اینها دوباره برگردند.» یکی از ماموران که داشت به اتاق سرک می‌کشید، یک دفعه با صدای دکتر بهشتی میخ‌کوب شد «آقا! بفرمایید آن طرف در. اینجا حریم خصوصی من است.» مامور، تندی پرید آن طرف و بعد در را بست.

سیدمحمد از اتاق بیرون آمد و رفت مسواک بزند. مامورها ایستادند تا دکتر بهشتی از دست‌شویی بیرون بیاید. بعد خواستند لباس‌هایش را بپوشد. او را تا دم در همراهی کردند. بچه‌ها مات و مبهوت به آنها نگاه می‌کردند. می‌دانستند حالا باید دوری پدر را تحمل کنند.

سید محمد به اتاق بازجویی نگاه کرد و بازجو را دید که همچنان در نور کم اتاق در حال قدم زدن است. یک نفر دیگر هم در آن اتاق بود. همه او را می‌شناختند؛ حتی دکتر بهشتی. معروف بود به حسینی. او جلاد کمیته ضد خرابکاری بود و مسئول شکنجه زندانیان. حالا وسیله کارش را هم با خودش آورده بود؛ یک شلاق بلند که بیشتر شبیه تازیانه بافته‌شده از چند رشته کابل بود. مدام تازیانه را بالا می‌آورد و توی هوا می‌چرخاند و آن را محکم روی زمین می‌زد. او آمده بود تا دکتر بهشتی را بترساند. (۶۵ تا ۶۷)

مظلومیت بهشتی

پس از دولت موقت، سید ابوالحسن بنی‌صدر در انتخابات پیروز شد و به ریاست جمهوری رسید. او سرش درد می‌کرد برای بحران‌سازی. یک‌دنده بود و عجول. او که پنجم بهمن ۱۳۵۸ به ریاست جمهوری رسید، خودش از نامزدهای حزب جمهوری اسلامی بود؛ حزبی که دکتر بهشتی دبیرکل آن به شمار می‌رفت. دکتر بهشتی، همزمان رئیس دیوان عالی کشور هم بود و بنی صدر همیشه اعتراض می‌کرد که آقای بهشتی نمی‌تواند هم دبیرکل حزب باشد و هم رئیس دیوان عالی کشور.

کم کم این اختلاف‌ها زیادتر شد. تا جایی که هواداران بنی صدر که بیشتر از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند، شایعه‌ای را بر ضد دکتر بهشتی ساختند. آنها با شعار «بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی» سعی می‌کردند دکتر بهشتی را از ادامه دادن راه انقلاب دلسرد و مأیوس کنند. حتی به مردم می‌گفتند دکتر بهشتی در بهترین جای شهر یک کاخ بزرگ دارد. یک روز وقتی دکتر بهشتی آماده می‌شد که به دیوان عالی کشور برود، جلوی در منزل خود اتوبوسی را پر از مسافر دید. دکتر بهشتی، راننده اتوبوس را می‌شناخت. او همسایه‌اش بود. راننده از ماشین پیاده شد و گفت «اوقات ما را با حرف‌های بی‌ربط تلخ کرده‌اند!» دکتر بهشتی پرسید «کی؟» راننده گفت «عده‌ای از مسافران، امروز بلند بلند درباره قصر شما حرف می‌زدند. من هم با اجازه آنها را آوردم تا خانه شما را ببینند و باورشان شود که شما یک خانه معمولی دارید.»

دکتر بهشتی جلو رفت و خطاب به محافظانش که قصد داشتند با مردم برخورد کنند، گفت «این راننده با این دروغ‌پردازی‌ها متعهدانه برخورد کرده. شما باید آگاهی به دست آورید. به خاطر ما هیچ‌کس کاری نکند. انقلاب اسلامی نباید تنزل کند در سطح بنده و امثال بنده. ما کی هستیم؟ من گفته‌ام اگر ما به هر عنوانی قربانی بشویم خدا را شکرگزار خواهیم بود و سپاسگزار.» مسافران وقتی برخورد دکتر بهشتی و وضعیت خانه‌اش را دیدند، سرشان را پایین انداختند. آنها که چیزی نگفته بودند، شروع کردند به بد و بیراه گفتن به مسافرانی که شایعه را پخش کرده بودند. همه برخوردها اما اینطور به مسالمت ختم نمی‌شد. روزنامه‌های اوایل اسفند ۱۳۵۹ پر از خبرهایی است که اختلاف میان بنی صدر و بهشتی را بازتاب می‌دادند. (۹۲ و ۹۳)

دکتر بهشتی و همراهانش وارد اتاق جلسه شدند. آقای فردوسی‌پور، دم در نشسته بود. بقیه هم بودند. اعضای حزب جمهوری، نمایندگان مجلس، اعضای هیات دولت و عده‌ای دیگر. قرار بود درباره سرنوشت ریاست جمهوری تصمیم گرفته شود. همه به احترام دبیرکل حزب، بلند شدند. یک نفر گفت «حاج آقا امشب ماشاءالله خیلی نورانی و زیبا شده‌اید.» دکتر بهشتی خندید و گفت «چشم‌تان زیبا می‌بیند. من فرقی نکرده‌ام.»

بوی بهشت از حزب جمهوری اسلامی می‌وزد

دستور جلسه تغییر کرده و لازم بود همه به تغییر آن رای بدهند. رای‌گیری که تمام شد، همه نظرشان این بود که دکتر بهشتی درباره مسائل مهم کشور به خصوص مساله رئیس جمهوری آینده صحبت کند. رئیس جلسه، آقای استکی نماینده مردم شهرکرد پس از قرائت قرآن، از دکتر بهشتی دعوت کرد به جایگاه سخنرانی برود. دکتر بهشتی صحبت خود را شروع کرد و گفت «ما باید ببینیم رئیس جمهوری آینده می‌تواند روحانی باشد یا نه. آیا نظر امام که فرمودند رئیس جمهوری روحانی نباشد، همین است یا فرق کرده است و اجازه می‌دهند. اگر نظر امام فرق کرده که غیر روحانی رئیس جمهوری بشود، آن فرد را این جلسه باید تعیین و معرفی کند و اگر فرمودند روحانی باید باشد، باز انتخاب بر عهده این جلسه است ولی وظیفه ما تعیین یک هیات است که خدمت امام بروند و نظر ایشان را بگیرند تا تکلیف ما روشن بشود».

بحث گرم شده بود. دکتر بهشتی به تک‌تک کسانی که در جلسه حضور داشتند، نگاه کرد و وقتی دید همه به حرف‌هایش گوش می‌کنند، بحثش را ادامه داد «بنابراین، جلسه حزب جمهوری‌است که آینده این کشور را معین می‌کند...» دکتر بهشتی ناگهان مکثی کرد و در حالی که لحن حرف زدنش عوض شده بود، گفت «بچه‌ها، بوی بهشت می‌آید! شما هم این بو را حس می‌کنید؟» هنوز حاضران به کلمات دکتر بهشتی فکر می‌کردند که یکباره همه جا سفید شد و در نور خیره کننده فرو رفت. آنها که توی سالن جلسه بودند صدایی نشنیدند اما صدای انفجاری کر کننده... 

انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha